السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
480
سيره معصومان ( فارسي )
او تندى كنى . من به تو گفتم : پسر عموى رسول خدا ( ص ) با اوست و شايد با آن حضرت كارى دارد . اما تو با من مخالفت كردى و چون بازگشتى مىگريستى . من از تو ماجرا را پرسيدم و تو گفتى بر هر دوى آنان تندى كردى . تو گفته بودى : اى على ! من در هر 9 روز يك روز از رسول خدا سهم مىبرم و تو اين روز را از من گرفتى . آنگاه خودت به من گفتى كه پيامبر ( ص ) به تو فرمود : آيا به على خشم گرفتهاى ؟ پس بدان كه هيچ كس از امت و خاندان من بر على خشم نگيرد جز آنكه از ايمان بيرون شده است . اى عايشه ! آيا اين واقعه را به ياد مىآورى ؟ گفت : آرى . ام سلمه گفت : و روز ( تبدلنا ) . تو لباس مرا پوشيدى و من جامهء تو را در بر كردم . پس رسول خدا ( ص ) آمد و در كنار تو نشست و گفت : اى حميرا ! آيا گمان مىكنى من تو را نمىشناسم . اما بدان براى امتم به خاطر تو روز تلخ يا روز خونآلودى را مىبينم . آيا اين خاطره را به ياد دارى ؟ گفت : آرى . ام سلمه گفت : و روزى كه من و تو با رسول خدا بوديم و پدر تو و يارش آمدند و از آن حضرت اذن ورود خواستند . ما پشت پرده رفتيم . آن دو گفتند : اى رسول خدا ( ص ) ما قدر مقام تو را در ميان خود در نمىيابيم . اى كاش كسى را بر ما بگمارى كه پس از تو ، نزد او برويم . آن حضرت فرمود : اما من جايگاه و مقام او را مىدانم و مىشناسم و اگر شما را نسبت به او آگاه كنم ، از گردش پراكنده مىشويد چنان كه بنى اسرائيل از گرد عيسى بن مريم ( ع ) متفرق شدند . چون آن دو از خانه بيرون شدند ، من و تو به نزد رسول خدا ( ص ) رفتيم و با اصرار از او پرسيديم چه كسى را براى آنان قرار دادى ؟ فرمود : وصله كنندهء كفش را . در آن هنگام على بن أبي طالب ، كفش رسول خدا ( ص ) را كه پاره شده بود تعمير مىكرد و لباس او را كه چرك شده بود مىشست . من گفتم اين كس به جز على نيست . پيامبر ( ص ) نيز فرمود : آرى . هم اوست . آيا اين خاطره را به ياد مىآورى ؟ عايشه پاسخ داد : آرى . پند تو چقدر پذيرفتنى و سخن تو چقدر شنيدنى است . پس اگر خروج كنم در غير حرج است و اگر بازنشينم بازهم بدون حرج است . آنگاه فرستادهء عايشه بيرون رفت و در ميان مردم بانگ برداشت كه : « هر كس كه مىخواهد خروج كند بداند كهام المؤمنين بيرون نخواهد شد . » سپس عبد اللّه بن زبير به نزد عايشه رفت و با گفتار خود او را بفريفت . آنگاه فرستادهء عايشه به ميان مردم رفت و ندا داد : « هر كس خواهد خارج شود ، بداند كهام المؤمنين نيز بيرون خواهد شد . » چون عايشه دوباره عزم رفتن كرد ، ام سلمه اين اشعار را دربارهء او انشاد كرد : اگر كسى از لغزش خود پناهگاهى داشت ، عايشه صاحب رتبهاى بالا بر مردم بود